X
تبلیغات
نصایح حاج دولت الممالک




























نصایح حاج دولت الممالک

شرح وقایع اندر احوالات زندگی اجتماعی مردم دولت آباد

روی خشت وقتی بخوابی تازه می فهمی چه دردی داره.امروز چند وقتی شده که پایم تو این برهوت باز شده.باز هم به این ور و آن ور نظری می کنم.بابا من دنبال یه آبادیم.همین جا نشانیش هست ولی باز هم دورتر و دورتر می شوم.ای بابا...همه اش خستگی و پشیمانی...

چشمانم بسته شد.از خستگی زیاد.چشمانم را دوباره باز کردم و یگ چیز نظرم را جلب کرد.

به دهات دولت آباد خوش تشریف اوردید و قدم رنجه فرمودید!!

آه....یعنی میشه؟؟من پای در تمدن نهادم.باورم نمی شد.تمدنی که بهتر از این برهوت بود.به خیال خامم البته!!!!

عجب دهات بی در و پیکری..!!هیچ کس نیست چرا؟(اولین سوالی که در ذهنم نقش بست).

خونه های خشتی همه کج بودند به مانند برج پیتزای رم.!!جالب بود به خدا.خنده ام رو نتونستم جلویش را بگیرم.یعنی مردومونش هم همیجوری کجند؟؟؟سوال عجیبی بود.

خسته بودم.همونجا دراز گش شدم . به آفتاب نگاه کردم.عرق چون باران می بارید!....

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391ساعت 20:13 توسط حاج دولت الممالک|

در مسیر راه خود بودم با الاغ محترم که سواری جانانه ای به من خسته دل داد.حسابی کیف کردیم.با قیمت بالای الاغ بسیار سفر خوبی را آغاز کرده بودم.آسمان هم مثل همیشه دود گرفته بود.نمی دانم چرا این طرح همایت از خران فرسوده را به تعویق می اندازند.بالاخره ما هم با کلی امید به این طرح نیاز داریم.خرمان نای یونجه خوردن ندارد چه برسد که سواری دهد؟!!!

کم کمک وارد جاده شدم.حسابی گرم و سوزناک بود!مسیر راه به آبادی بعدی ۱۰ فرسخ راه می بود.با کلی دلخوشی قدم گذاشته بودم.می خواستم دنیا را تغییر بدم و دل به صحرا زدم.همچنان که در مسیر بودم به یک چشمه خنکی رسیدم جهت رفع عطش تا کمی سیراب شوم.راه طولانی بود و باید ذخیره آب می کردم.مسیر دشوار بود.

خرمان یونجه نداشت آخر یارانه یونجه کم گشته بود.همه قطعاتش هم گران گشته بود و من هم که در خورجینم سکه ای نداشتم.مانده بودم که چه کنم.بایستی چه می کردم آخر؟!!!!بسیار سخت بود که او را در این بیابان تنها بذارم.اگر نفله می شد من با چه به راهم ادامه می دادم؟؟؟

مسیر بس دشوار بود صعب العبور.آفتاب در وسط مخمان بود و حسابی سوز داشت.

ادامه دارد.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 15:41 توسط حاج دولت الممالک|

به نام خدایی که جان داد،عقل و هوش و ادراک داد تا خویشتن را درست کرده و درست زندگی کنیم.

ما را جان کمی بود،پس تصمیم بر این گشت تا کاب نصایح خویش را آغاز کنیم جهت شناسایی و واکاوی زندگی مردم دولت آباد!مردمانی بسیار خوش قلب و با صفا!

باور قلبی این چنین اقتضا کرد تا دست به بررسی زندگی اجتماعی مردم دولت آباد زنم تا در قیام قیامت که بر میزان قرار گرفتیم ترازوی اعمالمان سنگین باشد.ان شاالله..

دولت آباد شهری است با خصوصیات منحصر به فرد خودش که بنده در این عمر پر فراز و نشیب خود کمتر مردمی را این چنین جالب انگیزناک مشاهده کردم!!

اینجا پر از نعمت های خدادادی است و گویی که قطعه ای از فردوس برین هست.امیدوارم در ادامه این کتاب پر خاطره شما را با این شهر بیشتر آشنا کنم!اگر عمری بود و خلاصه جانی در این بدن ماند حتما!!

والسلام

حاج دولت الممالک-سال ۱۳۹۱ هجری خورشیدی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 12:29 توسط حاج دولت الممالک|


آخرين مطالب
» قسمت دوم!
» سفر اول!
» دیباچه!!

Design By : Pichak